فرزند شهید دستنبو در گفت‌وگو با خبرگزاری فارس

دکتر فربد دستنبو     شهید ستاری

شهید ستاری گفت : ” پدرت دست راست من بود “


شهید ستاری در مراسمی که بعد از شهادت پدرم به عنوان فرمانده نیروی هوایی ارتش حضور پیدا کرده بود، در حال اهدای جوایز کنارم نشست و چانه من را گرفت و گفت :

” تو پسر فرهاد هستی؟ فرهاد کم آدمی نبود ؛ او دست راست من بود.. “


به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، تاریخ سراسر افتخار دفاع مقدس ما برگهای زرینی دارد که قامت مردان بزرگ آن ؛ با جوهر عشق و ایثار صفحات آنرا زینت بخشیدند و هریک به تنهایی دیوانی ماندگار از حماسه سازی شده اند. نه سرمای استخوان سوز شمال غرب و غرب آنان را از عزمشان باز داشت و نه گرمای سوزان جنوب. «شهید فرهاد دستنبو» یکی از قافله سارانی است که سالها پایگاه هوایی شهید نوژه و سایت ماندگار سوباشی بر اراده و عزم استوارش سر تعظیم فرود آورد.
آنچه در پی می آید؛ مصاحبه با دکتر فربد دستنبو یکی از یادگاران شهید دستنبو است که از نظر گرامیتان می گذرد. او در ابتدا شعری در وصف پدرش خواند که پدر بزرگش آن را سروده بود.

شادی و شور و شعف از یاد رفت
آنکه بر دلها نشاط می‌داد رفت
از میان بستگان فرهاد رفت
بام و مام و خانمان و خانواده جا نهاد
خویش به یکسو برفت و خود بر یکسو برفت



فرهاد دستنبو,Farhad Dastanboo


وی گفت: بنده دکتر فربد دستنبو فرزند دوم شهید فرهاد دستنبو، متولد بیست و چهار فروردین سال 59 هستم. در زمان شهادت پدرم وارد 9 سالگی شده بودم. متولد شهر شیراز هستم و از 2، 3 سالگی تا 8 سالگی در پایگاه نوژه همدان بودم و از این سن به بعد ساکن تهران شدیم. تحصیلات مقطع دبستان را در پایگاه هوایی همدان گذراندم. راهنمایی و دبیرستان را در تهران گذراندم و در سال 77 وارد دانشکده دندانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی شهید بابایی قزوین شدم.

برادرم فریور 5 سال از من بزرگتر است. او نیز دندانپزشک است. فرهوش چهار سال از من کوچکتر و فرداد 7 سال از من کوچکتر است و در مجموع ما چهار برادر هستیم که هنگام شهادت پدرم بزرگترین ما 13 سال و کوچک‌ترین 6 ماه داشت. شغل فرهوش دیسپچر هواپیما است و فرداد نیز؛ دانشجوی رشته IT است.

پدرم شهید فرهاد دستنبو متولد 1331 سنندج و فرزند غلام است. پدرش نظامی بود و از نظر فعالیت‌های مذهبی و هنری مثل مرثیه‌سرایی اهل بیت بسیار زبردست بود. دیوان شعر «اثر لحظه‌ها » متعلق به او ست. در کنار طبع شعر پدربزرگم؛ پدرم نیز شعر می‌گفت. او فرزند سوم خانواده بود و در یک خانواده پرجمعیت به دنیا آمد. آنها 6 برادر و 5 خواهر بودند.

پدرم تحصیلات متوسطه‌اش را در کرمانشاه گذراند. او سال 1351 به استخدام نیروی هوایی ارتش در آمد و تا مردادماه 67، یعنی نزدیک به 15 سال در ارتش خدمت مستمر داشت.

پدرم جدا از تخصص رادار که داشت؛ دارای روابط عمومی بالا در برخورد با مردم بود. این خوشرویی را با همه وجود داشت و منزل ما یک مقری با محوریت پدرم بود و اقوام آنجا جمع می‌شدند و مشکلات خودشان را مطرح می‌کردند. برای ما بسیار تعجب داشت که یک نفر با آن همه فشار کاری و مشکلاتی که در سیستم‌های کاری خود داشته مثل تحریم؛ چطور می‌توانسته کانون زندگی خودش را گرم نگه دارد . او در رشته رادار فارغ‌التحصیل شد و در نیروی هوایی مشغول به کار شد. پدرم بسیار زیرک و باهوش و فرز بود. همیشه در حال فعالیت بود و مدتی در عمان دوره ‌گذراند.

پدرم گفت : هر دوی شما باید دندانپزشک شوید
سال 67 من وارد 9 سالگی شده بودم و در پایگاه هوایی همدان (نوژه) بودیم و قرار بود به تهران نقل مکان کنیم. در همین جریانات ؛ یک روز پدرم من و فریور را صدا زد و گفت : دوست دارم هر جفت شما دندانپزشک شوید. این در ذهن من ماند؛ تا اینکه بعد از حدود 10 ماه در حادثه ای که در همان پایگاه همدان اتفاق افتاد دست چپم شکست .

وقتی به اتاق عمل رفتم و 2، 3 روز در بیمارستان بودم، هنوز پدرم من را ندیده بود. شب آخر؛ پدرم از سایت سوباشی آمد، به او گفتم چرا دیر آمدی؟ او خندید. من در اثر درد بیهوش شده بودم. وقتی فردا بیدار شدم؛ پدرم من را مرخص کرد و به خانه آورد و دیگر او را ندیدم و در واقع این آخرین دیدار ما بود. در واقع پدرم هیچ وقت نبود و ما همیشه نبودش را حس می کردیم؛ او نیاز ما بود .

از زمانی که یادم هست پدرم نبود و همیشه غایب بود . قبل از شهادت ؛ از لحاظ فیزیکی او را می‌دیدیم ولی الان دیگر همین را هم نمی‌بینیم. اما حضور معنوی پدرم یک اتفاق ساده و معمولی نیست، بخشی از تربیت خود را از زمان بعد از شهادت او گرفته‌ام، برای مثال پدرم وصیت کرده است شما دندانپزشک شوید و این خیلی مهم است.

وقتی پدرم دستم را شفا داد
وقتی دستم را از گچ در آوردم، پدرم شهید شده بود. در آن موقع به قصر فیروزه تهران آمده بودیم. وقتی به دکتر رفتیم؛ دکتر گفت دست شما به خاطر فشار به تاندون‌ها خوب نمی‌شود و شاید در سال‌های بعد با فیزیوتراپی و برق دست شما حرکت کند.

این بسیار خبر بدی بود. دقیقاً همان شب اولین ارتباط با پدرم ایجاد شد. در آن شب به یاد ماندنی خواب دیدم در فضایی هستم و همه به ستون یک جلوی یک جایگاهی توقف می‌کنند و باز حرکت می‌کنند. نوبت من شد؛ دیدم کسی که روی سکو نشسته لباس سفیدی پوشیده؛ سرش را بالا گرفت و دستم را گرفت و خندید و اشاره کرد برو. از خواب بلند شدم و دیدم تمام حرکات دستم برگشته است و حالا در سن 9 سالگی باور کردم می‌توانم دندانپزشک شوم و این را در انشاهای خود می‌نوشتم.

او احترام خاصی برای مادرم قائل بود. پدرم به ما می‌گفت مادرتان حرف اول و آخر را می‌زند و باید همیشه و در همه حال از او اطاعت کن

بعد از شهادت پدرم؛ یک روز مادرم به من گفت فرید برو نان بگیر، اما من گوش نکردم. همان شب پدرم به خوابم آمد و در خواب با اخم؛ دو نان سنگک به من داد. مادرم بعداً دو نان خرید و خیرات داد. من پدرم را در همه حال ناظر رفتارم می‌بینم و از آن یاد گرفتم همیشه گوش به فرمان مادرم باشم.

فرمانده عملیات سایت سوباشی
پدرم سرگرد بودند و فرمانده عملیات سایت سوپاشی همدان بود. شهید ستاری در مراسمی که بعد از شهادت پدرم به عنوان فرمانده نیروی هوایی در مسجد پدافند حضور پیدا کرده بودند در حال اهدای جوایز کنارم نشست و چانه من را گرفت و گفت: «تو پسر فرهاد هستی!» فرهاد کم آدمی نبود؛ او دست راست من بود. او گفت: من در همان 5 مرداد به پدرت گفتم بیا ،من درجه و حقوقت را افزایش می دهم؛ اما او گفت به من 2 ساعت فرصت بده و رفت و دیگر برنگشت. پس از تو می خواهم خودت را دست کم نگیری.

امیر پردیس ؛(فرمانده اسبق نیروی هوایی) نیز زمانی به من گفت: در عملیاتی؛ اسکوپم قطع شد و سیستم ناوبری مختل شد و مانده بودم چکار کنم. در آن شرائط؛ فرهاد پدر تو پشت رادار چنان با طمأنینه هواپیمای من را روی باند نشاند که انگار آسمان در پنجه دستش بود و انگار از روی چراغ‌های رادار نوع هواپیما را تشخیص می‌داد.

سایت روستای سوباشی در همدان
منطقه عملیاتی سوپاشی در شهر همدان است. سوپاشی اسم یک روستا و یک کوه است. بالای این کوتاه آنتن‌ها و دکل‌های رادار غرب کشور مستقر بوده است و هنوز هم وجود دارد. سایت رادار سوباشی؛ سامانه‌ای بوده که تمام ورودی و خروجی‌های شمال غرب، غرب و جنوب کشور؛ یعنی تمام رفت و آمدهای هوایی را پوشش می‌دهد. در هر شیفتی تعدادی از کارکنان به صورت دوره‌ای به وظایف خود می‌پرداختند. متأسفانه بغداد سایت سوباشی و اهمیت آن را خوب شناخت، اما متاسفانه در داخل چه از لحاظ دولت و چه ملت نقش سوباشی و پدافند کم‌رنگ است.

سوباشی این وظیفه را داشته است که هر هواپیمایی که قصد وارد شدن به خاک کشور را داشته باشد کاملاً رهگیری کند؛ اطلاعات و موقعیت آن را به هواپیمای خود ارائه دهد و نوع تاکتیک آن را گزارش دهد و ارتباطی هم با سایت‌های موشکی زمین به هوا در مرز داشت.

عراق در کل 8 سال جنگ ؛ توانایی حمله به سایت رادار سوباشی را نداشت و نمی‌توانستند سایت را پیدا کنند اما منافقین این سایت را لو دادند و عراق با استفاده از سیستم‌های رادار گریز در 4 مرداد 67 سایت را مورد حمله هوایی قرار داد و پدرم به عنوان فرمانده عملیات سایت در 4 مرداد مجروح شد و در 5 مرداد نیز در اتاق عملیات بود . درهمین روز سایت بمباران شد و 18 نفر به شهادت رسیدند، تنها یک شهید شناسایی نشد و فکر نمی‌کردند پدرم باشد و پدرم با 24 ساعت تأخیر شناسایی شد.

چگونه از شهادت پدرم با خبر شدیم

فرهاد دستنبو,Farhad Dastanboo



در 5 مرداد، ما در قصر فیروه(2) بودیم. دایی‌ام که نظامی بود آمد و گفت: بلندشوید برویم منزل ما. مادرم گفت: برای چی؟ گفت: فرهاد در اثر بمباران ،شیمیایی شده؛ من آن زمان 9 سال داشتم. وقتی وارد منزل دایی ام شدیم، دیدیم عده‌ای جمع شدند؛ تعجب کردیم.

پسر دایی بزرگ من، مرا با خود بیرون برد و با تلفن ظاهراً صحبت کرد و اظهار می‌داشت دست پدرم شکسته است. یکی از بستگان که هم‌سن من بود به من گفت پدرت شهید شده. در آن زمان هضم این مسئله خیلی سنگین بود.

بالاخره پیکر پدرم را به تهران انتقال دادند و از مقابل ستاد نیروی هوایی در خیابان پیروزی تشیع کردند و تشییع جنازه باشکوهی انجام شد و در قطعه 40 بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

من همیشه چند آرزو داشتم که محقق شد؛ ابتدا دندانپزشک شوم که محقق شد و دیگر اینکه مرکزی به نام پدرم راه‌اندازی کنم که این کار نیز انجام شد و این مرکز در خیابان پیروزی ایجاد شده است و دندانپزشکی فرهاد به نام پدرم است.

وقتی خبر شهادت پدرم را شنیدم به ناچار و بالاجبار خیلی زود بزرگ شدم و باید واقعیت های زندگیم را با آن سن کم می پذیرفتم.. برای خانواده بسیار سخت بود. خانواده‌ای که بچه کوچک آن تنها 6 ماه و فرزند بزرگش 13 سال داشت. مادر خانواده 33 ساله و پدر در هنگام شهادت 35 ساله است، حالا چطور می‌توانست روزگار بگذراند.

من راه ارتباط پدرم را دریافته‌ام، او دست‌یافتنی شده؛ چه آن زمان که هنگام شهادتش 9 ساله بودم و چه حالا که 33 سال دارم. از همان بچگی شب‌های جمعه بر سر مزار پدرم در قطعه 40 بهشت زهرا(س) می رفتم؛ عکس او را می‌گذاشتم، شمعی روشن می‌کردم و زیارت عاشورا می‌خواندم و مداحی می‌کردم و نمازی می‌خواندم و بلا استثناء خواب او را می‌دیدم و هر وقت این کار انجام می‌شد او را در خواب می‌دیدم.

روزهای چهارشنبه؛ مصادف با روز شهادت پدرم معالجه رایگان است
من تنها یک دندانپزشک نیستم و وظایف انسانی دیگری نیز دارم. آرزوی سوم من این بود که از بچگی هر وقت در انشای خود می‌نوشتم دوست دارم دندانپزشک شوم؛ در ادامه می‌نوشتم برای کسانی که پول ندارند بتوانم کمک‌شان کنم. حالا روزهای چهارشنبه یعنی روز شهادت پدرم، به صورت رایگان به درمان بیماران می پردازم.

الان صبح‌های چهارشنبه تا ظهر در درمانگاه شهرک شهید بهشتی به صورت رایگان طبابت می‌کنم و عصرها نیز با چند مرکز خیریه قرارداد دارم و به صورت رایگان به معالجه و درمان مردم می‌پردازم و هیچ هزینه دندانپزشکی از مردم دریافت نمی‌کنم و این خدمات را نثار روح پدرم و شهدای سایت سوباشی می کنم.

فرزند شهید دستنبو در گفت‌وگو با خبرگزاری فارس
گفتگو از محمد تاجیک

دانلود متن

Word    PDF